جام جم

یک میهمان خوب

دل را به تار عشق تو چون پود کرده ایم

شب را به صبح چشم تو نابود کرده ایم

بی یاد چشم تو نفسی گر برآوریم

جولانگه خیال چه محدود کرده ایم

نالیم از فراق تو چون ابر سوگوار

گویی که چشم خویش نمک سود کرده ایم

تنها تویی تو نشسته به میدان چشم ما

راه عبور غیر تو مسدود کرده ایم

یک غمزه از تو و دو جهان از قبال ما

دانیم زین معامله ما سود کرده ایم

ما خالی از خود و زتو سرشار گشته ایم

شهر وجود یکسره بدرود کرده ایم

تا ماهیان بحر تو را صید خود کنیم

اینگونه آب روی گل آلود کرده ایم

یک کلبه محقر و یک مهمان خوب

ما دوستی خود به تو محدود کرده ایم

 

/ 44 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهنام صداقت

سلام دوست من من آپم خورشیدو بردار و بیا.برقرار باشی و سبز.

رحمت

سلام سولماز جان ممنونم از شما [گل][گل][گل][

مهدی

سلام خیلی وبلاگ جالبی دارید واقعا زحمت کشیدید در پناه امام زمان موفق باشید

روح اله فردی شکراب

با سلام و خسته نباشید . وبلاگ جالب و مفیدی دارید . موفق باشید. و این شعر بسیار زیبا بود. اما در مورد نظر افشین خان که بنده وب سایتش را مطالعه کردم باید بگم ایشون که خود را تحصیل کرده ی آلمانی و روشنفکر می دانند هنوز نفهمیده اند که توهین به هیچ قومیّت و ملیّتی از اصول انسانی نیست. این برادر عزیزمان اگر هم نقد و انتقاد دارند باید ملایم تر و مودبانه تر مثل یک انسان مطرح کنند نه اینکه خود را اندیشمند یه سر و گردن از دیگران بالاتر پندارند. هر قوم و ملتی نقاط ضعف و نقاط قوت منحصر به فرد خود را دارد و هیچ قوم و ملتی اجازه ی اهانت به دیگری را ندارند البته اگر خود را انسان قبول داشته باشند و به اصول انسانی پایبند باشند. با تشکر از سولماز خانم و وبلاگ قابل تحسینشان . www.fardi.blogfa.com

سیده

باسلام وخسته نباشید سولمازجان وبلاگ شمادیدنی بود ومطالب جالبی داردبخصوص شعرزیبای دکترشفیقی با تشکر

فرامرز

کران ندارد غمی که من دارم بیاببین عالمی که من دارم چه کرانی،چه غمی، دنیا عشق است و بس این عالم عشق،فقط عشق است و بس. بیا دریاب اضطراب ازاین صدای زیروبمی که من دارم اضطراب نگهبان تن است صدای زیروبم تنها در عشق است وبس کسی نمی داند ارمغانی بود مصیبت و ماتمی که من دارم همه می دانند که این ارمغان است چه مصیبتی،چه ماتمی،این عشق است و بس طلسم و سحرزمان فروریزد به جادوی خاتمی که من دارم طلسم و سحرساخته ذهن است حقا که جادوی خاتم،عشق است و بس چهان بسوزانم ارنگردد رام به سوزناک این دمی که من دارم جهان نسوزان که خود رام توست چه سوزی،چه سازی،این دم عشق است و بس تمام هستی به روشنی پیداست به قاب جام جمی که من دارم تمام هستی به روشنی پیداست ازقاب جام جمی که در عشق است وبس چگونه عادت کنم به تنهایی به تاب وصبری که من دارم ازتنهایی بپرهیز که از آن بلا خیزد تو جانشین خدایی،این عشق است وبس مرابه حال خودم رهاسازید کران ندارد غمی که من دارم توبه حال خود رهایی عزیز، کران ندارن آنچه که در عشق است وبس شعرمن ردیف و قافیه ووزن نداشت همین چرت

فرامرز

باسلام نمین شهرزیبا و خوش آب و هوایی است الان که به گذشته نگاه می کنم می بینم بهترین دوران زندگی ام سه سالی بود که در نمین بودم جاهای دیگه هم خوب هستند ولی به اندازه نمین خوش آب و هوانیستند و خوشحالم که چند روز دیگه به این شهر خوب سفری دارم .

فرامرز عنبران

بنام خدا باسلام نمینی ها مردمانی با سواد و با فرهنگ هستند و از اینکه ما با این شهر همسایه بودیم همیشه خشنود بودیم همسایه خوب یک نعمت بزرگی است که انسانها باید قدر آنرا بدانند. از اینکه در سایت شما دیدم استاد بزرگمان ستودی نمین را زنده یاد نوشته بودند متاثر و متاسف شدم ایشان بسیار بزرگ و با سواد بودند باتشکر فرامرز عنبران

آراز

منی ده هر دن یادا سالین. ال اوبام نان چوخ اوزاخ اولدیم

فرامرز عنبران

بنام خدا با سلام هراز چند گاهی به سایت زیبای شما سر می زنم و مطالب آنرا مرور می کنم ولذت می برم. عنبران