امراله یوسفی

درباره این نظر به زودی مطالبی خواهم گذاشت

چهل ویک  سال قبل درست شهریور 1350بااتوسیرشیشه گردنه سنگفرش وزیبای حیران  که مه آلود هم بود بالا آمدم .بعدازاتمام مه به دشتی رسدیم که برتابلویی کوچک سفیدرنگ نوشته شده بودنمین .شایدازآن گردنه خطرناک باآن مه غلیظ رستن وبروشنایی رسیدن . نمین اولین آبادی بودکه ذهنم راهمیشه مشغول میکرد .حالا چه خوش اقبال هستم بخاطرخدمت صادقانه ام درآن سالها شاید بعنوان هدیه ی خدمت . مفتخرم که بادختر گلم ارتباط فرهنگی وادبی مجازی داشته باشم .!(برفرازکوهی ابری نمایان میشودوبرمزرعه دل شاعری بارانهای بهاری فرومی ریزد.گیاه های سرسبز سرازخاک بدرمیکنندوغنچه های شاداب لب ازلب می گشایند وجهان آفرین راتبریک میگویندوسپس برچهره  ی شاعرلبخندمی زنند.همچنان که کودکان برمادران می خندند.چه خوش بودمی دانستم که سعدی کهنه کارجمال شناس  این همه غزل های دلبند راازشوق روی کدام بهار سروده واین همه سرمستی راازشراب چشمان  مخمور کدام پری چهریافته وآموخته است )( محمدبهمن بیگی مقدمه ای براشک معشوق  سروده دکترمهدی حمیدی شاعر معاصر) چند بیت ترکی قشقایی درباره عشاق نامدار ایل (نگارومحمود) =نگارداغی حاموداغدان ایجدیر -باخدیگمچه هچ گورینمز یارداغی -یارالییم چاردوروما باخارام - قانات چالوب دیرناغ ایسته غال خارام محمود دیرمن اوگیندن غورخارام - الم بیرناکسه قالا نازلی یار= احتمالا درنوشتن تورکی رفوزه ام چراکه تورکی  قشقایی بعلت ارتباط اجباری باتاجیکها .آمیزه ای ازکلمات فارسی وتورکی است غلط هارا به طبع نازک وروح لطیف وقلب رئوف وسیرت نیکو ودل دریای خودت ببخشایی .(اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا --بخال هندویش بخشم سمرقند وبخارا  را )حافظ

/ 6 نظر / 3 بازدید
ایلگر

درود برمعلمان عشایری که باهمت والای خود توانستند کتاب وقلم ومداد بجای توپ وتانک به مناطق محروم ومظلوم ایران ببرند .یاد جلودارشان نیز دراین ایام یاد باد

برومند

بدرستی یوسفی تنها کسی است که بانوشته هایش .مکتب واعتبار مدیرکل افسانه ای رابهمه شناسانده است .یکی از دانش آموزان حقشناس بهمن بیگی است .که به تنهایی زحمات اطلاع رسانی رابا نوشته هایش متحمل شده برماست تاقدراورا بدانیم .مخصوصا بانوشتن کتاب دانشسرا ی عشایری نام معلمان عشایری هم جاودانه شد .اودرچادرعشایری درس خوانده درسال 49 باسیکل وارد دانشسرا شد .اولین مربی ورزش ایل قشقایی است .5سال دردشت مغان خدمت کرد.درحین معلمی دیپلم گرفت سال 56وارددانشکده تربیت بدنی تهران شد .سالهای 57تا60 مسئول تربیت بدنی آموزش پرورش عشایرایران بود .دبیردانشرا ودبیرستان عشایری شد .20سال مسئول انجمن فوتبال سازمان آموزش وپرورش استان فارس بود.نهایتنا دردبیرسان عشایری بازنشست گردید.درشهر شیراز زندگی میکند. از استادش خاطرات زیادی بیاد دارد .من هم افتخار دارم که دردانشسرا هم دوره اش بودم .هروقت والیبال بازی میکرد من پاسورش بودم .یاداون روزهابخیر

یوسفی

درسفرمجازی ام درنمین ماندم.استقبال بی نظبرومهمانداری چون سولمازکه رودخانه ی( پیله چای)رامنحرف کردوازآب خروشانش مددگرفت وراه رابرمابست .چندروزی مهمانش بودیم.تبادلات شورانگی ادبی وفرهنگی وعلمی صورت گرفت .چندروزی مبایل ها وامیلها .وب هاقرق بودند.سرانجام آشوب آشنایی وشیدایی فروکش کرد.گرچه درخیالم دل بریدن ازنمین سخت بود .اماچاره نبود.بابغض گلو واشک هجران بسوی مغان راهی شدم.باآن اتوبوس به اردبیل رسیدیم.اردبیل مثل حالا بزرگ نبود.یک خیابان مستقیم داشت که ازبازارقدیمی شروع وبه بقعه شیخ صفی ختم میشد.چندمحله قدیمی هم داشت .نام یکی ازآنها باغ مشه بود.شب رادرهتل پاک گذراندیم.شایدتنها هتل آن موقع بود.آن شب یکی ازطولانی ترین شبهای زندگی ام بود.صبح زود وسایل خودرابادرشکه به ضلع غربی شهر که ایستگاه مسافربری مشکین شهر بود .بردیم .اتوبوس قراضه ای موتورجلو وایساده بود.ودادمی زد مشکین .مشکین.سوا رش شدیم .کلی خوشحال شد.چونکه 13نفرمسافر باباروبنه گیرش آمده بود .فورا حرکت کرد.جاده باریک وخراب بود.فقط خروجی ازاردبیل و ورودی مشکین کمی سیاه رنگ .شبیه آسفالت بود.چندساعت طول کشید .تابه شهری کوچک وزیبا باتاکستانهای منظم وفراوان ومردمان

یوسفی

--خوش مشرب ومه رویانی شیرین زبان وجنت مکان ودلکش.ازهتل ومهمانسراخبری نبود.هنوزمدارس بازنشده بود .اخرشهریور1350بود.دریک مدرسه دخترانه 2کلاس به مادادند.برای رفتن به مغان مشکلات زیادی بود.نه ماشینی نه کاروانی.بیچاره ریس اداره مانده بود چکارکند.قدرمارانمیدانست چون باکارمان آشنا نبود.زمانی آشناشدکه دیگردیرشده بود.دوباره شبی طولانی درمشکین شهر داشتیم.برای شروع خدمت بی تابی میکردیم .درمرام بهمن بیگی تنبلی وکاهلی ودیررفتن وپول کارنامه وثبت نام وکتاب ممنوع بود.واقعا همیشه همراهمان بود .عقلمان یکی کردیم و4دستگاه جیپ چادری ویلز کرایه کردیم.ازجعفرآباد غرب مغان ازطرف آصلاندوزدوره انداختیم وعصر به پارس آباد مغان رسیدیم.(راه خاکی وناصاف باریک بود.درجایی ایستادیم .قهوه خانه محلی بود.چیزجالبی درآنجادیدم که هیچ کجاحداقل من ندیده بودم.رادیو بزرگ ویخچا لش بانفت کارمیکرد.میگفتندروسی است.)شهرفعلی پارس آباد.یک چهارراه گلی وشلی داشت.مغازه هاانگشت شماربود.می توانم باکمی تفکر اسامی آنهارابزبان بیاورم.اکثرااهل مشکین بودند.هتل دارش هم تبریزی بود .یادش بخیر کپی حسین کلانی بازیکن نامدارفوتبال ایران بود.مهندس پارسا بنیانگذارشهر ومهندس کفای

یوسفی

----چندراس گاومیش درورودی شهردرآب شل غوطه وربودند.گله ها ی هشترخان اطراف شهررازیباکرده بودند.آقای نادریان راهنمای تعلیماتی ازشیرازبایک دستگاه لندرور آمده بود.هرنفررابدهی فرستاد.من وزندی کاظمی هم رفتیم اجیرلوکندی .اجیرلویکی ازطوایف شجاع وپرجمعیت شاهسون بود.یادم هست یکی اززنان ایلخان ازهمین طایفه بود.درغروبی زیبا وخاطره انگیزوارداجیرلو شدیم.تشنه ی خدمت بودیم.تصمیم بزرگی درسرداشتیم.ده نیمه سیار وازدوقسمت تشکیل میشد.درشمال ده عشایرودرجنوب آن مهاجرین که ازمشکین وایران آباد آمده بودند.زندگی میکردند.درحدفاصل شمال وجنوب .منطقه وسیعی بود.که بیشتربمیدان لشکرکشی وجنگهای تن به تن شبیه بود.یک مدرسه 5کلاسه .یک مسجدویک حمام دربه داعون که ازبنیادش راه نیفتاده خراب بود.بازهم شبی طولانی برای ماوشبی کوتاه برای آقاوخانم مشکین شهری که بااکراه میخواستند روستاراترک کنند.فردایش درست اول مهر بود .درس راعاشقانه شروع کردیم .گلو له آتشین خدمت بودیم.درتب تاب مهربانی وشیدایی می سوختیم.چه ها کردیم وچه هاشدراباید دانش آموزان بگویند .مثل سهراب .احمد .اکبر.اسداله .مصیب.اسفندیار.فاطمه .پوران.ایاز.بختیار.زمان.جهت اطلاع سال 57معلمان عشایر300نفرب