منبع: صبح سبلان ویژه ی نمین- باقری از شیراز( قشقایی):حکیمه بر روی دار *گبه بود و نیم نگاهی هم به دیگ پر از شیری که در اجاق برای جوشیدن گذاشته بود داشت.مادرش به شهر رفته بود و پدرش هم به آبادی.دشت آرام و اسب ها در کنار چادر به بازی مشغول بودند. بلبلان نغمه عاشقی سر میداند و خبر خرمی دشت های قشلاق را با نغمه هایشان به دور دستها میرساندند.دشت و دمن با دستان توانمند خدا دوباره جان گرفته وسرسبز شده بودند .

در همین حین ناگهان صدای گریه و شیون زیبایی دشت را در هم ریخت و حکیمه هراسان و بی اختیار به سوی صدا دوان شد.صدای آشنایی که حکیمه آنرا به خوبی میشناخت آری صدای مدینه خواهر کوچکترش بود.مدینه  گله را به چرا برده بود  گریه های ناگهانیش زانوی حکیمه را سست کرد.به هر ترتیبی خود را به نزدیکی های خواهر کوچکتر رساند و ترسان از او علت گریه هایش را جویا شد..مدینه با چشم های اشک آلود دلیل گریه هایش را اینچنین بیان کرد که دو مرد غریبه از گله بره ی نر شش ماه ای رادزدیدند ،من از ترس نمیتوانستم کاری کنم.


به مدینه گفت آشی برایشان بپزم که تا به حال نخورده باشند و راهی *یوردی شد که چند هفته ای اصغر کیخا آنجا را به زور از هم سامان شان تصرف کرده بود .در راه گله ای از گله های اصغر کیخا را در حال چرا دید که دو جوان، چوپان گله بودند.گوسفندی از گله گرفته و به سمت زمین های قشلاقی خودشان راهی شد جوانان چوپان غافلگیر شده و با التماس از او درخواست رهایی گوسفند رامیکردند .رو به آنها کرد با صدایی که شجاعت دختر را به وضوح نشان میداد به چوپانان گله گفت که دزد بره ام را نشان دهید وگرنه گوسفندتان دیگر به من تعلق خواهد داشت.جوانان دست و پایشان را گم کرده بودند و با نگاه های هراسان به هم  *اوبای زیاد را به او نشان دادند وگفتند پسر زیاد (سردار) بره تان را برده.

حکیمه گوسفند را رها کرد وگفت مال هر کسی را خورده باشید مال من از گلویتان پایین نمیرود و روانه اتراق گاه اصغر کیخا شد.از پایین اتراق گاهشان وارد شد و مستقیم به چادر اصغر کیخا رفت و با عزمی راسخ و دلی قرص در چادر کیخا نشست.چشمی بر اطراف چرخاند و بر روی *باغ های چادران پوست های متعددی از گوسفندان و بزان،توجه حکیمه را به خود جلب کرد. اصغر کخا وارد چادر شد بلا فاصله حکیمه رو به پوست های گوسفندان کرد و به کیخا گفت:خوب به این پوست گوسفندان نگاه کن. این گوسفندان که گوشتشان را خوردید و پوستشان را بر باغ های چادرهایتان آویزان کردید در آن دنیا جواب خدا را چه میخواهید بدهید آیا جوابی هم  برای صاحبانشان خواهید داشت؟

اصغر کیخا از حرف حکیمه شکه شد و نگاهی به آن دختر جوان 17 ساله کرد و گفت ما به سهراب خان، خان ایل شما 200 گوسفند سفید *باشلیق داده ایم و دخترش را عروس پسر حسین خان خودمان کرده ایم تو چه میگویی!؟ حکیمه حرفش را قطع کرد گفت:خاک برسر آن سهراب خانی که دختر نازنینش را حرام شما دله دزدان کرده اگر به چوپانان خودمان دختر میداد بهتر از خان زاده های شما بود.و شروع به خط و نشان کشیدن کرد:از هرکسی گوسفند و بز خورده باشید از من یکی نخواهید توانست .اگر بره ام را با همان دستانی که آورده اید پس نیاورید دستانتان را قلم میکنم . اصغر کیخا، دزد بره من از مردم توست یا بره ام را پس میدهید یا همین الان که به اوبا برگشتم کهر را زین میکنم به سمت آبادی میتازم و ژاندارمری را به اینجا میکشم نه تنها بره ام را از شما پس میگیرم بلکه شکایت چند هفته ظلمتان به هم سامانمان را نیز میکنم و چنان بلایی سرتان خواهم آورد که که دیگر سگ از دستتان نان نگیرد.فکر کردید مملکت بی قانون است که پسر مردم را بزنید و زمینشان را بچرانید.به فکر خودتان باشید که فردا هر تیکه از چادرتان در دست یک سرباز خواهد بود.

اصغر کیخا از این همه شجاعت حکیمه جا خورد پیش خود گفت این شیرزن دیگر کیست که حتی به خان خودشان هم بد و بیراه میگوید.کیخا که جوابی برای حرفهای دختر نترس *کشکولی پیدا نکرد ناچار گفت شاید گرگ بره تان را خورده حکیمه سریع جواب داد آری گرگ خورده اما نه گرگ چهار پا بلکه گرگ دوپا بره ام را خورده.

اصغر کیخا از چادر بیرون رفت و چند جوان به سویش آمدند چیزی با کیخا گفتند و به سوی خانه زیاد رفتند.حکیمه پشت سرشان به سمت خانه زیاد رفت.وارد چادر زیاد که شد رو به زیاد کرد و گفت: که پسرت دزد بره ام است با همان دستی که آورده با همان دست پس میاورد وگرنه اسب کهرم راه آبادی را خوب بلد است. و از چادر بیرون رفت و  راه اوبایشان را در پیش گرفت.

هوا دیگر گرگ و میش شده بود پدر را در راه دید که از آبادی به سمت اوبا میرفت داستان را برای پدر بازگو کرد.قاسم و حکیمه به سمت اوبای اصغر کیخا رفتند و کیخا  آنها را به چادرش دعوت کرد.اصغر کیخا روبه قاسم کرد و گفت این دختر توست قاسم با لبخندی جواب داد آری دخترم است چطور مگه؟کیخا با شرمندگی و نگاهی که به حکیمه داشت گفت: نگو دختر بگو شیرزن  و به سمت گله رفت  بره را از میان گله به قاسم داد.قاسم و حکیمه به سمت اوبایشان حرکت کردند حکیمه در حین برگشتن رو به مردم اصغر کیخا کرد گفت

گؤردونگوز نئجه سوموک دالینگیزدان چیخدی»»*.

صبح روز بعد دیگر اثری از اصغر کیخا و اوبایش در زمین های هم سامانشان نبود....

------------------------------------------------------------------------------------

گبه:نوعی قالی

یورد:محل اتراق عشایر

باغ:بند.طناب هایی که چادر را نگه میدارند.

سامان:مرز

هم سامان:همسایه مرزی

باشلیق:نوعی هدیه ایلی که برای  پیش کش به خانواده عروس داده میشده که معمولا گوسفند میدادند.

کشکولی:نام طایفه ای از ترکان قشقایی

اوبا:عشایر،خانه عشایری 

گؤردینگیز نئجه سیمیگ دالینگیزدان چیخدی: دیدید استخوان چطور از پشتتان در آمد




:: برچسب‌ها:
ن : سولماز پورنعمت پیله رود
ت : ۱٦ تیر ۱۳٩۳
نظرات ()
 
 

پیچک