درسفرمجازی ام درنمین ماندم.استقبال بی نظیرومهمانداری چون سولمازکه رودخانه ی(پیله چای)رامنحرف کردوازآب خروشانش مددگرفت وراه رابرمابست .چندروزی مهمانش بودیم.تبادلات شورانگیز ادبی وفرهنگی وعلمی صورت گرفت .چندروزی مبایل ها وایمیلها .وب هاقرق بودند.سرانجام آشوب آشنایی وشیدایی فروکش کرد.گرچه درخیالم دل بریدن ازنمین سخت بود .اماچاره نبود.بابغض گلو واشک هجران بسوی مغان راهی شدیم.باآن اتوبوس به اردبیل رسیدیم.اردبیل مثل حالا بزرگ نبود.یک خیابان مستقیم داشت که ازبازارقدیمی شروع وبه بقعه شیخ صفی ختم می شد.چندمحله قدیمی هم داشت .نام یکی ازآنها باغ مشه بود.شب رادرهتل پاک گذراندیم.شایدتنها هتل آن موقع بود.آن شب یکی ازطولانی ترین شبهای زندگی ام بود.صبح زود وسایل خودرابادرشکه به ضلع غربی شهر که ایستگاه مسافربری مشکین شهر بود،بردیم .اتوبوس قراضه ای موتورجلو وایساده بود.ودادمی زد مشکین .مشکین.سوارش شدیم .کلی خوشحال شد.چونکه 13نفرمسافر باباروبنه گیرش آمده بود .فورا حرکت کرد.جاده باریک وخراب بود.فقط خروجی ازاردبیل و ورودی مشکین کمی سیاه رنگ .شبیه آسفالت بود.چندساعت طول کشید .تابه شهری کوچک وزیبا باتاکستانهای منظم وفراوان ومردمان خوش مشرب ومه رویانی شیرین زبان وجنت مکان ودلکش.ازهتل ومهمانسراخبری نبود.هنوزمدارس بازنشده بود.

اخرشهریور1350بود.دریک مدرسه دخترانه 2کلاس به مادادند.برای رفتن به مغان مشکلات زیادی بود.نه ماشینی نه کاروانی.بیچاره ریس اداره مانده بود چکارکند.قدرمارانمیدانست چون باکارمان آشنا نبود.زمانی آشناشدکه دیگردیرشده بود.دوباره شبی طولانی درمشکین شهر داشتیم.برای شروع خدمت بی تابی می کردیم .درمرام بهمن بیگی تنبلی وکاهلی ودیررفتن وپول کارنامه وثبت نام وکتاب ممنوع بود.واقعا همیشه همراهمان بود .عقلمان یکی کردیم و4دستگاه جیپ چادری ویلز کرایه کردیم.ازجعفرآباد غرب مغان ازطرف آصلاندوزدوره انداختیم وعصر به پارس آباد مغان رسیدیم.(راه خاکی وناصاف باریک بود.درجایی ایستادیم .قهوه خانه محلی بود.چیزجالبی درآنجادیدم که هیچ کجاحداقل من ندیده بودم.رادیو بزرگ ویخچا لش بانفت کارمیکرد.میگفتندروسی است.)شهرفعلی پارس آباد.یک چهارراه گلی وشلی داشت.مغازه هاانگشت شماربود.می توانم باکمی تفکر اسامی آنهارابزبان بیاورم.اکثرااهل مشکین بودند.هتل دارش هم تبریزی بود .یادش بخیر کپی حسین کلانی بازیکن نامدارفوتبال ایران بود.مهندس پارسا بنیانگذارشهر ومهندس کفایی بنیانگذار کشاورزی مدرنیزه و بهمن بیگی بنیانگذار تدریس الفبای نوین در مغان آوردند .چندراس گاومیش درورودی شهردرآب شل غوطه وربودند.گله ها ی هشترخان اطراف شهررازیباکرده بودند.آقای نادریان راهنمای تعلیماتی ازشیرازبایک دستگاه لندرور آمده بود.هرنفررابدهی فرستاد.من وزندی کاظمی هم رفتیم اجیرلوکندی .اجیرلویکی ازطوایف شجاع وپرجمعیت شاهسون بود.یادم هست یکی اززنان ایلخان ازهمین طایفه بود.درغروبی زیبا وخاطره انگیزوارداجیرلو شدیم.تشنه ی خدمت بودیم.تصمیم بزرگی درسرداشتیم.ده نیمه سیار وازدوقسمت تشکیل میشد.درشمال ده عشایرودرجنوب آن مهاجرین که ازمشکین وایران آباد آمده بودند.زندگی میکردند.درحدفاصل شمال وجنوب .منطقه وسیعی بود.که بیشتربمیدان لشکرکشی وجنگهای تن به تن شبیه بود.یک مدرسه 5کلاسه .یک مسجدویک حمام دربه داعون که ازبنیادش راه نیفتاده خراب بود.بازهم شبی طولانی برای ماوشبی کوتاه برای آقاوخانم مشکین شهری که بااکراه میخواستند روستاراترک کنند.فردایش درست اول مهر بود .درس راعاشقانه شروع کردیم .گلو له آتشین خدمت بودیم.درتب تاب مهربانی وشیدایی می سوختیم.چه ها کردیم وچه هاشدراباید دانش آموزان بگویند .مثل سهراب .احمد .اکبر.اسداله.مصیب.اسفندیار.فاطمه پوران.ایاز.بختیار.زمان.جهت اطلاع سال 57معلمان عشایر300نفر بودند

 




:: برچسب‌ها:
ن : سولماز پورنعمت پیله رود
ت : ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
نظرات ()
 
 

پیچک